تبليغاتX
قد - 2

قد

افشای حقایقی درباره قد

تذکر:آیین و مرام هیچ کدام از شخصیت هایی که نامشان در این وبلاگ آمده است(علی الخصوص سیاستمداران) تایید یا عدم تایید نگارنده را به همراه ندارند و صرفا به علت کوتاه قد بودن ملاک نویسنده قرار گرفته اند.

 

بقراط که به عنوان پدر علم طب جديد شناخته شده است، نخستين کسي بود که پزشکي را از خرافات جدا کرد. وي که در جزيره يوناني توس به دنيا آمد پسر يک طبيب بود . بقراط اعتقاد معاصرين خود را که مي گفتند بيماري توسط خدايان انتقام جو به وجود مي آيد، رد کرد و به جاي آن اعلام کرد که هر بيماري، يک علت طبيعي دارد. او گفت که اگر علت را بيابيد، مي توانيد آن را درمان کنيد.

Hippocrates 

بقراط


 

بقراط مي گفت با مشاهده نشانه هاي يک بيماري و در نظر گرفتن شدت آن، پزشک مي تواند چشم انداز اين بيماري را براي يک بيمار خاص پيش بيني کند. بقراط بر اساس چنين انديشه هاي منطقي يک مدرسه طب را بنيان نهاد.


عقيده پزشکي ديگري که بقراط قبول داشت، آن بود که روش درماني که براي يک بيمار به کار مي رود، ممکن است براي بيمار ديگر موثر نباشد. وي اعلام کرد که آنچه براي يک نفر غذاست، ممکن است براي ديگري زهر باشد.


بقراط همچنين ساير پزشکان را تشويق مي کرد که از درمان هاي ساده مانند يک رژيم غذايي سالم، استراحت زياد و محيط تميز استفاده کنند. او مي گفت زماني که پزشکان نمي توانند بيماري را درمان کنند، طبيعت اغلب اين کار را مي کند. در بيماران رو به مرگ نبايد از روش هاي ساده ي درمان استفاده کرد و پيشنهاد کرد که بيماري هاي بحراني، معالجه هاي بحراني هم مي خواهد.



از ديگر توصيه هاي بقراط چيزي است که امروزه رفتار خوب باليني ناميده مي شود، با اين عنوان که بيماري زماني سخت تر است که ذهن مضطرب باشد و بعضي بيماران زماني که از رفتار خوب پزشک رضايت داشته باشند، بهبودي خود را باز مي يابند.

وي معتقد بود که پزشکان بايد خادم بيماران خود باشند و معيارهاي سلوک شرافتمندانه را رعايت کنند. در زمان وي گاهي پزشکان براي از بين بردن بعضي از بيماران خود تطميع مي شدند و امکان داشت که يک حاکم به پزشکي دستور دهد که براي کشتن دشمن خود از سم استفاده کند. بقراط گفت: پزشک در مورد بيمار مسئول است.


بقراط تعهد نامه اي را که امروزه دانشجويان پزشکي موقع اخذ درجه دکتري اظهار مي کنند، تهيه کرده است.


« در بخشي از اين سوگند نامه آمده است که من عميقا تعهد مي کنم که خود را وقف خدمت به انسانيت بنمايم. من حرفه خود را با وجدان و شرافت انجام خواهم داد و سلامتي بيماران نخستين وظيفه من خواهد بود.»


اگر چه بقراط سهم بسياري در هنر شفاي بيماران داشته، ولي اطلاعات کمي از زندگي شخصي او در دست است. تاريخ نويسان بر اين باورند که او به مصر رفته و در آنجا پزشکي را آموخته است، سپس در بسياري از جاها از جمله آتن تحصيل کرده و سر انجام به زادگاه خود برگشته است. يک مجسمه بدون پوشش در جزيره توس موجود است که ظاهرا مربوط به بقراط بوده و او را مردي کوتاه قد با ريش هاي مجعد نشان مي دهد.


سخنان بقراط تا کنون باقي مانده است زيرا دانشجويان او نکته هايي از درس هايش را جمع آوري کرده و با انتشار کتاب هايي آن را شرح داده اند.


بيش از پنجاه کتاب با نام بقراط وجود دارد و نوشته هايش براي توجيه آنکه او را « پدر علم طب» بناميم، کافي است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 8:35  توسط DAVID |  یک نظر یک نظر یک نظر یک نظر یک نظر یک نظر یک نظر یک نظر یک نظر یک نظر یک نظر یک نظر یک نظر یک نظر یک نظر
 

 

همه چیز درباره شب یوری چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط اکبر نعمتی   
23 فروردين 1386 ساعت 06:34

درباره شب یوری

۴۵ سال پیش در 12 آوریل 1961، زمانی که غرش مهیب موتورهای قدرتمند راکت حامل وستک۱ سرتاسر پایگاه فضایی بایکنور را در می‌نوردید، عصر جدیدی در تاریخ بشر آغاز شد که زندگی و فهم بشر از دنیای اطراف را اساساً تغییر داد. در اوج رقابتهای فضایی دو ابر قدرت زمان، ‌اتحاد جماهیر شوروی که پیش از آن نیز تمامی رکوردهای اولیه تسخیر فضا را به خود اختصاص داده بود، بار دیگر گامی بلند برداشت تا نه تنها مردم شوروی را در این رقابت جهانی سرافراز کند بلکه جهان را وارد عصری تازه نماید، عصری که انسان توانست قدم از کره خاکی خود بیرون گذارد و برای اولین بار به فراسوی جو زمین سفر کند. طی چند سال گذشته تلاش‌هایی برای برگزاری «شب یوری» در ایران نیز انجام شده كه به دلیل همین برنامه‌ها، در سال‌های گذشته نام ایران در زمره كشورهای برگزار شده مراسم «شب یوری» ثبت شده بود ولی ظاهرا امسال هیچ گروه ایرانی برنامه‌ای برای بزرگداشت «شب یوری» نداشت.

یوری گاگارین، سرنشین خوشبخت این فضاپیمای تاریخی اولین بشری بود که به فضا سفر کرد. مدار گرد حامل اولین و معروفترین فضانورد جهان پس از آنکه ۱۰۸ دقیقه با سرعت ۲۷۴۰۰ کیلومتر در ساعت یکبار زمین را دور زد به سلامت به زمین بازگشت و افتخاری بی‌نظیر را برای خود و کشورش به ارمغان آورد.

یوری گاگارین
یوری گاگارین

مداری که یوری گاگارین پیمود، مداری بیضی شکل بود که حداقل ارتفاع آن 169 کیلومتر و حداکثر ارتفاع آن 315 کیلومتر بود. صفحه این مدار با صفحه استوا زاویه‌ای 65 درجه‌ای می‌ساخت تا فرود یوری گاگارین در خاک شوروی تضمین شود.

در نهم مارس 1934، یک زوج کشاورز روسی که در منطقه کلوشینو واقع در حوالی مسکو روی یک زمین مشترک، کشاورزی می‌کردند، صاحب پسر بچه‌ای شدند که او را یوری نامیدند.

یوری الکسویچ گاگارین سومین فرزند این خانواده بود که بعدها فرزند چهارمی نیز به آنها اضافه شد. مادر وی علاقه عجیبی به مطالعه داشت و پدرش نجار ماهری بود. از آنجاییکه پدر و مادر یوری به شدت کار می‌کردند تا معاش خانواده را تأمین نمایند، خواهر بزرگتر یوری از وی مراقبت می‌کرد.

در خلال جنگ جهانی دوم، خانواده گاگارین نیز مانند بیشتر خانواده‌های روسی درد و رنج بسیاری را تحمل کردند. دو خواهر و برادر بزرگتر وی در سال 1943 به آلمان برده شدند و تنها پس از جنگ دوباره به وطن بازگشتند.

معلم یوری خوب به خاطر داشت که وی دانش‌آموز باهوش و سخت‌کوشی بود و البته بسیار شیطنت می‌کرد. زمانی که معلم ریاضی یوری به نیروی هوایی ارتش سرخ پیوست، آرزویی عمیق در قلب این جوان ماجراجو ریشه دواند.

یوری که مجبور بود زود به کار مشغول شود، کارگاه آهنگری را برگزید و اندکی بعد او را برای ادامه تحصیل در مدرسه عالی تکنولوژی انتخاب شد. در همان زمان یوری به عضویت کلوپ هوایی درآمد و پرواز با هواپیمای سبک را آموخت. این تفریح جدید که قسمت اعظم وقت یوری را اشغال کرده بود، دریچه جدیدی در زندگی وی گشود. یوری که سخت تلاش می‌کرد سرانجام در سال 1955 هر دو رشته را با موفقیت به پایان رساند. علاقه شدید وی به خلبانی باعث شد که پس از پایان تحصیلات وارد مدرسه آموزش خلبانی اُرنبرگ شود و در همانجا بود که با والنتینا گوریچوا، دختر جوانی که در 1957 با هم ازدواج کردند، آشنا شد. زمانی که یوری و والنتینا با هم ازدواج می‌کردند، یوری نشان (Wing) پرواز با میگ 15 را دریافت کرده بود.

یوری گاگارین
یوری گاگارین

یوری زمانی که مرد بزرگی شده بود، یک خصوصیت ویژه داشت. یوری بسیار کوتاه قد بود، او فقط 157 سانتی‌متر قد داشت.

در سال 1960 جستجوی وسیعی برای انتخاب 20 کاندید جهت حضور در برنامه فضایی اتحاد جماهیر شوروی آغاز شد. یوری یکی از آن 20 منتخب خوش‌شانسی بود که تمرینات شدید، وسیع و جدیدی را پشت سر گذاشت.

در نهایت پس از آزمایشات فراوان پزشکی و فیزیولوژیکی و انجام تمرینات سخت یادگیری بودن در فضا، دو فضانورد باقی مانده بودند: یوری گاگارین و گرمان تیتوف.

حدس زده می‌شود دلایل انتخاب یوری گاگارین به عنوان اولین فضانورد اتحاد جماهیر شوروی و همچنین دنیا، علاوه بر مسائل بدنی، آموزشی و تواناییهای وی برای بودن در فضا به اخلاق و روحیات او نیز وابسته بوده باشد. یوری مرد بسیار متواضع و خوش‌مشربی بود که علی‌رغم قد کوتاهش در جلسات و میهمانیها به چشم می‌آمد. در نقطه مقابل وی، گرمان تیتوف بسیار گوشه‌گیر و ساکت بود.

سرانجام در 12 آوریل 1961، یوری گاگارین سوار بر موشک فضاپیمای وستوک1 اولین انسانی شد که مرز فضا را گشود و قدم به دنیایی اسرارآمیز نهاد. یوری بسیار مشهور شده بود و یک شبه ره صد ساله پیمود. او به ناگهان از ستوانی ساده به درجه سرهنگی ارتقائ پیدا کرد و با سران حزب کمونیست نشست و برخاست می‌نمود.

اولیای امر زمانی که یوری در مدار زمین بود، امید کمی به بازگشت وی داشتند و فرض بر این بود که یوری در هنگام بازگشت به زمین خواهد مرد. یوری گاگارین پس از این سفر تاریخی به چهره سرشناس جهان تبدیل شد و اتحاد جماهیر شوروی از این چهره استفاده‌های سیاسی بسیاری کرد.

شاتل فضایی کلمبیا
شاتل فضایی کلمبیا

یوری گاگارین سرانجام در ۲۷ مارس ۱۹۶۸، در جریان یک پرواز تمرینی با هواپیمای میگ که بسیار مورد علاقه وی بود، کشته شد و فرصت آن را نیافت تا برای بار دوم زمین را از مدار و از فراسوی جو آن ببیند. اگرچه همواره نام یوری گاگارین به عنوان نخستین فضانورد جهان یاد می‌شود اما عقیده کارشناسان بر این است که اتحاد جماهیر شوروی قبل از یوری دو فضانورد دیگر را نیز به فضا اعزام کرده بود که متأسفانه هر دو بنا به دلایلی مرده‌اند. حدس زده می‌شود یکی از این دو نفر ولادمیر ایلیوشین پسر طراح معروف هواپیماهای ایلیوشین بوده است که در اثر تزریق اشتباه به مداری نادرست، هنگام بازگشت در چین به زمین برخورد کرد.

۲۰ سال بعد از پرواز گاگارین به فضا و در همان روز نخستین شاتل فضایی به نام کلمبیا به مدار زمین رفت تا یک بار دیگر جهشی عظیم در پروازهای سرنشین دار فضایی به وجود آید. شاتل فضایی که فضاپیمایی با قابلیت چندین بار پرواز را داراست اکنون یکی از اصلی‌ترین فضاپیماهای ایالات متحده آمریکا محسوب می‌شود.

تقارن این ۲ رویداد مهم فضایی در 12 آوریل باعث شده است تا در سراسر جهان به یاد‌بود این دو پرواز تاریخی مراسمی با عنوان "شب یوری" برگزار شود.

امسال که گذشت اما اگر علاقمند به برگزاری شب یوری  در سالهای آینده هستید می توانید به نشانی سایت شب یوری www.yurisnight.net   سری بزنید. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   نيوتن كه نظرياتش هميشه فرياد بسياري از ما را در امتحان هاي فيزيك مدرسه و دانشگاه درمي آورد، در سالهاي جواني، به خاطر حواس پرتي و غرق بودن در انديشه هايش، معمولاً مورد تمسخر دوستانش قرارمي گرفت.
 
بارها پيش آمده بود كه دوستانش را به منزل دعوت مي كرد و براي آوردن چاي از اتاق خارج مي شد اما خارج شدن همان و فراموش كردن دوستان همان. او در گوشه اي مي نشست و به قضاياي مورد علاقه خود فكر مي كرد اما حتي تمسخر دوستان هيچ وقت او را از دنياي ويژه خود دور نكرد. دنيايي كه شبيه دنياي جوانان هم نسل خودش نبود. بزرگترين خصوصيت نيوتن جوان، خجالتي و گوشه گير بودن او بود. حالا كه روانشناسان سيصدوشصت و يكسال پس از تولد او به زندگي اش نگاه مي كنند، ريشه اين انزواي روحي را در دوران كودكي او مي يابند.
زماني كه اسحق كوچك به دنيا آمد، سه ماه مي شد كه پدرش (كه اتفاقاً او هم اسحق نام داشت) را از دست داده بود. او در خانواده اي تنگدست به دنيا آمد و تا سه سالگي با مادرش زندگي كرد اما حضور يك مرد ديگر به عنوان ناپدري سبب شد تا مادرش او را به مادربزرگ بسپارد.
نقطه ی تكيه ی روانشناساني كه زندگي او را تجزيه و تحليل كرده اند همين سال هاست. آن ها معتقدند كه محروميت او از داشتن يك كانون گرم خانوادگي باعث شد تا در سالهاي جواني خجالتي و درونگرا شود و از شركت در محافل عمومي سرباز زند.
اما با اين حال در دوران مدرسه شاگردي ممتاز بود (برخلاف نوابغي مثل انشتين)
شايد بتوان تأثيرگذارترين فرد در دوران جواني او را عمويش دانست.

در نوزده سالگي عمو آلبرت كه در كمبريج درس خوانده بود، آنقدر زيرپايش نشست تا او نيز به اين كالج معتبر انگلستان رفت و از اين لحظه، دريچه هاي تازه اي بر زندگي او گشوده شد. او تازه كشف كرد كه متعلق به كجاست و چه راهي را بايد در زندگي انتخاب كند. (خوشبختانه او مثل خيلي از ما دچار سردرگمي نبود، خيلي زود راهش را شناخت و انتخاب كرد.)

 

در سال هاي تحصيل در كمبريج، اسحق جوان مخارج تحصيلش را از راه اشتغال به كارهاي ساده و كم ارزش دانشجويان از دماغ فيل افتاده كالج كمبريج تأمين مي كرد. كسي نمي داند در لحظاتي كه او مجبور بوده كفش پسرعزيز دردانه فلان دوک را واكس بزند چه حالي داشته اما حتي انگيزه اي قوي او را راضي به اين كار مي كرده است.


يك اتفاق در سال ۱۶۶۵ يك فرصت خوب براي او به وجود آورد تا نظرياتش را دنبال كند. در اين سال بيماري طاعون در لندن همه گير شد و دانشگاه ها را به تعطيلي كشاند. نيوتن جوان كه حالا خانه نشين شده بود، در همين دوران و در حالي كه تنها بيست وسه سال داشت توانست به بررسي خصوصيات نور و تجزيه و شكست آن توسط منشور بپردازد و در اواخر همين دوران بود كه آن سيب معروف افتاد و بقيه ماجراها رقم خورد.
اسحق نيوتن بسيار كوتاه قد بود با چانه اي مربعي شكل و چشماني قهوه اي با پيشاني پهن و بلند و موهايي كه پيش از سي سالگي كاملاً خاكستري شده بود. لباس پوشيدنش نامرتب و موهايش ژوليده بود و هيچ حرف حسابي در اين زمينه به گوشش نمي رفت. هيچ مي دانيد او درباره خودش چه گفته است؟

او گفته: «نمي دانم در نظر ساير مردم چگونه هستم اما در نظر خودم به پسربچه اي مي مانم كه در ساحل دريا، گرم بازي با شن هاست غافل از آنكه در پيش رويش اقيانوسي عظيم و سرشار از حقايقي ناشناخته قراردارد.»ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* سقراط(399-469ق.م) ،فيلسوف يوناني، كسي است كه اساساً فلسفه غرب را ازطريق تاثير بر شاگرد خودش يعني افلاطون تحت تاثير قرار داده است.وي در آتن متولد شد، پسرسوفرونيكوس،كه يك مجسمه ساز بود،ومادرش فينريت، يك قابله بود، او عناصر منظم تعليم و تربيت را در ادبيات،موسيقي،و ژيمناستيك دريافت كرد.بعد ها وي خودش را با خطابه و ديالكتيك سوفيست ها ،و تفكر فيلسوفان ايونيا ،و فرهنگ وابسته به پريكلس آتن آشنا كرد.در ابتدا، سقراط ،برطبق يك سنت قديمي حرفه پدري خودش را دنبال كرد،وي پيكره اي را متشكل از يك گروه سه نفره يوناني،كه ايستاده در باب ورودي شهر آكروپليس تا دومين قرن قبل از ميلاد قرار داشتند را طراحي كرد.در جنگهاي پلوپونزي با اسپارت وي به عنوان يك سرباز پياده نظام با شجاعتي زبانزدني در نبردهاي پوتيديا در سال 430-432 ق.م، دليوم در سال 424 ق.م، و آمفي پليس در سال 422ق.م انجام وظيفه نمود.سقراط به ارجحيت استدلال بر نوشتن اعتقاد داشت و بنابراين بزرگترين بخش زندگي خودش را در بازارها و مكانهاي عمومي آتن گذرانيد،ومشغول به گفتگو و بحث با هركسي كه به گفتگوهاي او گوش ميداد و يا هر كسي كه مطيع بازجويي او قرار ميگرفت ميشد.سقراط چنانچه گزارش شده است ظاهر جذابي نداشت، كوتاه قد اما بسيار جسور و خود كنترل بود.وي بياندازه از زندگي لذت برد و به خاطر آمادگي هوشمندانه و خلق باهوش اش كه كاملاً عاري از هزل و يا كلبي گري بود محبوبيت اجتماعي وسيعي را بدست آورد0
*
الکساندر(1)

به ۳۳۵تا۳۲۳ سال قبل از میلاد  فیلیپ و المپیاس پادشاه و بانوی اول مقدونیه  صاحب فرزندی شدند که وی را الکساندر نام نهادند هم او که موخان اسلامی اسکندرمقدونی میخوانندش، اسکندر دوران طفولیت را پشت سر نهاد تا برومند گشت  و سپس برای تربیت از جانب پدر در اختیار ارسطو فیلسوف یونان قرار گرفت ، اسکندر قامتی کوتاه داشت و چهره ای اخم الود  و مشوش،بینی عقابی مانندی داشت  و گویند که دو چشمانش کاملا همرنگ نبودند . بسیار چالاک بود و در فن سخنوری نیز خبره  به موسیقی علاقه ای وافر داشت  و شاعر نابینا یونان هومر را از تمامی شاعران برتر میدانست ،همیشه منظومه شعر وی را با خنجری شبها به زیر بالش مینهاد ،زورمندی و جاهطلبی را از پدرش فیلیپ به ارث برده بود و بارها میگفت که کشور گشایی پدرم جایی برای من باقی نمیگذارد که فتح کنم ،در عین حال از برای مشاوره و مشورت اهمیتی خاص قائل بود،ان هنگام که فیلیپ جان سپرد  وی بر اریکه قدرت نشست و..   

 پس از مرگ فیلیپ ،اسکندر به تخت نشست  اما اتنیها که از برتری مقدونیه ناراضی بودند  بر وی شوریدند، اسکندر از ابتدای سلطنت به سرکوب مخالفان خود در یونان پرداخت  و کشتارها در انجا مرتکب گشت و بسیاری را به بردگی فروخت ، شهرها با خاک یکسان نمود تا از کار یونان فراغت یابد ، پس از ارام نمودن یونان خبر چینان اسکندر که وی را از اوضاع اشفته ایران اگاه نموده بودند وی را بر انگیختند تا از فرصت استفاده نموده  وبه پارس در دوره سلطنت داریوش لشگر کشد،اسکندر که وقت را مغتنم شمرده بود با سی هزار پیاده  و چهار هزار سوار  و بیش از صد کشتی از هلس پونت(تنگه داردانل) بگذشت و عاقبت  در سواحل دریای احمر پای به خشکی نهاد ،در اینجا جنگی بین لشگر وی و لشگری از ایرانیان روی داد ، سردار سپاه ایران سپهر داد نام داشت ،در طول جنگ این دو به یکدیگر رسیدند ،سپهرداد انچنان ضربتی بر کلاهخود اسکندر وارد اورد که ان را به دو نیمه کرد و بر ان بود که سر از تن جدا نماید که ناگهان سرداری مقدونی از پشت ضربتی بر دست سپهرداد زد  و اسکندر را از مرگ نجات داد،ایرانیان در این نبر شکست خوردند گویند که شمار ایرانیان از بیست هزار نفر تجاوز نمیکرد  این نبرد را به واسطه رخ دادن ان بر کنار رودی به همین نام گرانیکوس نام نهادند .

اسکندر  به پیشروی خود ادامه میداد  سارد را تسخیر نمود و شهرهایی مهاجر نشین را نیز ، در این بین سرداری یونانی به نام ممنن که در سپاه ایران خدمت مینمود از جانبی سعی بر تسخیر جزایر دریای اژه داشت   تا نبرد را از اسیا به اروپا بکشاند و در این راه نیز  از همراهی مردم اسپارت و اتن برخوردار بود  اما کار وی به واسطه بیمار شدن و جان سپردن وی نیمه تمام ماند، داریوش شاه ایران این خبر را بشنید و  و لشگری بزرگ را گرد اورد  و به نزدیکی شهر ایسوس تاخت ،سپاهایران راه اسکندر را بستند اسکندر چاره را بر این دید تا از بیم محاصره شدن به هر طریق ممکن خود را به ارابه داریوش برساند ،گارد محافظ داریوش دیرانه از وی دفاع مینمودند از این رو تنی چند از سردارن اسکندر به اسبهای ارابه حمله ور گشتند  و ارابه را به هر سوی میکشیدند . داریوش که وضع را اینچنین دید بر اسبی نشسته و بگریخت ،سپاهیان ایران که شاه را در ان حال دیدند روحیه خود را باخته و ضع را بر خود چیره دیدند،از این پس ورق برگشت و اسکندر به غارت اردوی ایران پرداخت  و زن و دختر داریوش را به  اسیری گرفت و با انان به سوی سوریه حرکت نمود ،در این هنگام داریوش در نامهای به اسکندر پیشنهاد صلحی را طرح مینماید که اسکندر از پذیرفتن ان سر باز میزند  و برای تسخیر شهرهای فنیقیه به لبنان حرکت نمود  و به شهر صور رسید ،صور هفت ماه مقاومت نمود  اما عاقبت تسلیم شد  و اسکندر ان مردد را بکشت و شهر را اتش زد و عزم  سواحل مدیترانه را نمود  سپس از راه غزه به سوی مصر روان بود  که ساتراپ نشین ان شهر که به شاه ایران کماکان وفادار مانده بو د  خود را تسلیم ننمود  و همراه با ساکنین شهر دلیرانه به طول دو ماه مقاومت نمودند،اسکندر در طول ان نبرد مجروح گشت اما عاقبت بر انان چیره گشت و اعراب و ایرانیانی را که به شاهنشاه ایران وفادار مانده بودند را بکشت و شهر را با خاک یکی نمود.

سپس از غزه راه را به سوی مصر ادامه داد ،مصریان که از سلطه ایرانیان بر خود ناراضی بودند اسکندر را به گرمی پذیرا گشتند و لقب پسر خدا را به وی هدیه دادند ،اسکندر نیز جون مدیترانه که بندری به نام خود بنا نهاده بود  محلی را به نام اسکندریه در انجا نام نهاد و برای نبرد نهایی عازم ایران گشت ، اسکندر از مصر به سویه سوریه روان شد ،از فرات و دجله بگذشت و در نزدیکی موصل و در کنار اربیل امروزی  و در محلی به نام گوگمل سپاه داریوش را به انتظار خود دید ،جنگ در گرفت و ایرانیان در ابتدای جنگ بر انان چیره گشتند اسکندر که وضع را اینچنین دید به یاد نبرد ایسوس افتاد  و به جهت تهور خویش به یکباره جهت حمله را به سوی داریوش تغییر داد سواران زبده اسکندر راهی را گشودند  تا اسکندر به گردونه داریوش دست یابد ،ان هنام که این دو به هم رسیدند اسکندر زوبین خود را به سوی داریوش پرتاب کرد ،شدت ضربه انجنان بود که داریوش را از بالای گردونه سرنگون نمود ،اسکندر به قصد کشتن داریوش به وی یورش برد ،گارد داریوش دلیرانه  مقاومت مینمود و در این بین سربازی از سربازان ایران گردونه را مجددااماده نمود  داریوش را بر ان نهاد ،گویند گردونه با چنان سرعتی به حرکت در امد که اسکندر هرچه کرد نتوانست بر ان پیشی بگیرد داریوش بگریخت  و سپاهیان ایران نیز هم .اسکندر که امیدی به پیروزی نداشت به فتح بزرگی نائل امده بود پس پس از تجهیز مجدد سپاه  خویش به سوی بابل و شوش روانه گشت تا از انجا به سوی پارس رود و انجا را تسخیر نماید.

 اسکندر به سوی بابل روان شد  و بدون جنگ به ان شهر وارد شد،مردم بابل وی را گرمی داشتند ،اسکندر که وضع را این چنین دید به تقلید از کورش به سوی معبد بل مردوک رفت  و با مردم بابل مهربانیها کرد  و از بابل گذشت و بین النهرین را تسخیر نمود  و به خوزستان امد  و شهر شوش را نیز که به عنوان پایتخت دولت هخامنشی شناخته میشد تسخیر نمود و خزائن داریوش را متصرف گشت ، پس از ان به سوی تخت داریوش رفت که بر ان بنشیند و تکیه زند ،گویند که هنگای که خواست بر تخت پادشاهی بنشیند  چون قامت کوتاهی داشت  و تخت هم بلند بود پایش از پله اخر به زمین نمیرسید به همین واسطه  سکوی کوچکی در زیر پای وی نهادند تا پای وی معلق نباشد . پس از ان وی فرمانروای شوش را که به جهت حمایت از مردم شهر و جلوگیری از کشتار  تسلیم اسکندر گشته بود را در شغل خود ابقا نمود  و به سوی پارسه( پرسپولیس) روان شد ،از شوش و بهبهان به سوی پارسه میرفت که در محلی به نام تنگ تکاب  با سرداری ایرانی به نام ..........

ادامه دارد  ...... 

خليج فارس و شاه عباس

 شاه عباس

[محمود دهقانی]

نظم و امنیت و آبادانی در دوران صفوی ها که بیش از دو قرن  بر ایران حکم راندند در دوران شاه عباس اول پایه ریزی شد. در واقع اوج شکوفائی هنر و اقتصاد نیز در همین دوره از تاریخ ذکر شده است. ایران پس از  رکودی طولانی دوباره در پی کسب سربلندی افتخار آمیز گذشته خود  برآمد و شاه عباس گام های بزرگی برداشت. این مرد قد کوتاه شرقی که چهره ای گندمگون داشت سیاستمدار زیرکی بود  چرا که در بحرانی ترین دوران سیاسی کشور یعنی آن زمانی که از یکسو با ازبک ها و از سوئی با امپراطوری عثمانی دست و پنجه نرم می کرد  توانست از سیاست و جو  سیاسی حاکم بر جهان آن روز بهره کافی بگیرد و دست به ساختن ارتشی نیرومند بزند. شاه عباس به خوبی دریافته بود که تا امنیتی پا بر جا و استوار در مرزهای کشور برقرار نکند پیشرفت و آبادانی در درون کشور امکان پذیر نخواهد شد. او در سرتا سر کشور با ایجاد کاروانسرا راه ارتباطی میان شهرهای پر جمعیت را هرچه بیشتر گسترش داد. با ایجاد پل ها و آب انبارها و دیگر نیازمندی ها سعی در بهتر کردن اوضاع زندگی مردم نمود. او به خوبی از درآمد های سرشار  ادارات اوقاف و نذر و نزورات امامزاده ها و مکان های مذهبی در راه آبادانی کشور استفاده کرد و تنها به مسجد و بقعه اکتفا نکرد بلکه  مدارس و حمام و آب انبار و بهداشت و پل و بوستان های بیشماری نیز ساخت. چون پی برده بود دسته بندی های خانوادگی خود و سردمداران نیرومند قزلباش که در کاکل ارتش او بودند می تواند کشور را دچار آشوب و بی نظمی کند دست به برنامه های وسیعی زد که از جمله انها تغییر پایتخت کشور از قزوین به اصفهان بود. هر چند که تا به امروز دلیل عمده و اصلی  اتخاذ به این تصمیم را پژوهشگران به درستی در نیافته اند ولی از آنجا که مسایل چندی در این مورد برشمرده خواهد شد شاید علت و معلول ها قابل گمانه زنی باشند. با آمدن پرتقالی ها به هرمزگان که به اشتباهاتی در دوران شاه اسماعیل اول صفوی نیز مربوط می گردد پرتقالی ها  از طریق آلفونسو د آلبو کرک در صدد گسترش سلطه استعماری خود بر کلیه مناطق جنوبی خلیج فارس برآمدند. از شواهد امر و بنا بر آنچه مورخانی چون حسن روملو در عصر صفوی ذکر کرده اند دست های ناپاک ستون پنجمی نیز پیدایش استعمار در خلیج فارس را نیز دامن زده است. یکی از نظریات و تئوری های کهن مبتنی بر این بود که سلسله صفوی در احیای آگاهانه ملی گرائی ایران پس از اینکه این  سرزمین در طول قرون متمادی تحت سیطره سلسله های بیگانه بود نقش و سهم قاطعی داشت. حال آنکه امروزه نقد جدید خط بطلان بر این نظریه کشیده و عدم کارآئی آن را اعلام کرده است 1. شرایط پیش آمده و در کل انقلاب بهمن پنجاه و هفت باعث جهت گیری های سیاسی و نظرات ضد و نقیضی در مورد صفوی ها شده است. ولی این نکته را هیچ مورخ و سیاستمداری منکر نخواهد بود که دولت صفوی از نظر تشکیلات و سازماندهی ادارات دولتی بسیار متمرکز و برای نخستین بار پس از سامانیان و بویژه در دوره شاه عباس منسجم و هوشمندانه  عمل کرده است. انسجام در دوران حکومت شاه عباس به خوبی توانسته است اوضاع زندگی عمومی مردم ایران را به حد اعلا ترقی دهد.  پرتقالی ها که در دوران شاه اسماعیل و جنگ چالدران وقت را غنیمت دیده و به هرمز پا گذاشته بودند پس از آنکه مدت ها از ورود شان به خلیج فارس گذشت وآلفونسو د  آلبو کرک دریانورد پرتقالی از طرف دون مانوئل پادشاه پرتقال با چند کشتی جنگی در سال نهصد و سیزده هجری قمری بعد از نبردی خونین با ابوالمظفر سیف الدین ابانصر هرمز را توانست به تصرف در آورد سلطان جوان قبول کرد که دست نشانده پرتقال گردد و خراج بپردازد. پس از آن پرتقالی ها درصدد برآمدند تا برای نقشه های دیگر خود با شاه اسماعیل از در دوستی در آیند و میگل فریرا را به عنوان سفیر همراه با هدایای زیادی به دربار شاه اسماعیل فرستادند و به او وعده دادند که به شرط فرمانبرداری سلطان هرمز از پرتقالی ها آنان در جنگ با عثمانی ها شاه اسماعیل را یاری خواهند کرد. نامه های آلبوکرک به شاه اسماعیل که بعنوان سفرنامه آلبو کرک می باشد اطلاعات خوبی در مورد لشکر کشی به خلیج فارس داده است. همچنین دوارته باربوسا نیز در سفرنامه خود به طور مفصل از شهر هرمز صحبت به میان آورده است 2 . عمر کوتاه شاه اسماعیل  که بیشتر از سی و هفت سال مجال زندگی نیافت شانس بزرگی برای پرتقالی ها بود وگر نه او که از سنین خردسالی برای جنگ تربیت شده بود نمی گذاشت به آسانی پرتقالی ها در هرمز لنگر بیندازند و کنگر بخورند. البته دلیل اصلی ناکامی او نداشتن نیروی دریائی نیز ذکر شده است 3 . ولی واقعیت تلخ این است که در تمامی طول تاریخ دشمن در مواقع ضعف و تشدد درونی کشور توانسته است به امیال شوم خود دست یازد. این شرایط و رخدادهای تلخ در تاریخ چند هزار ساله ایران کم نیست. با روی کار آمدن شاه عباس اول اقدامات مهمی صورت گرفت. در اصفهان پایتخت جدید ایران که چند کیش و آئین و چند فرهنگی ترین پایتخت جهان آن روز بود اقدام مهم شاه عباس آنقدر انقلابی بود که بنای اشرافیت را موقتا یکباره فرو ریخت تا جائیکه شاردن سیاح و جواهر فروش فرانسوی در سفر نامه خود ذکر کرده است: در ایران دیگر طبقه اشراف وجود ندارد و شخص محترم محسوب نمی گردد مگر با نیل به درجات و مقامات مهم و عالی یا ابراز لیاقت و شایستگی در به دست آوردن ثروت. اسکندر بیک منشی هم در این مورد گفته است: مردم کار آمدی را تربیت نمود و به مراتب و درجات امارت رسانید. به قول شاردن: او بنیاد خانواده های قدیمی را بر هم زد و آنهائی که به سمت های مهم گماشته می شدند غالبا غلامانی بودند که به او پیشکش شده یا در جنگ گرفتار آمده بودند 4 . البته شاه عباس در این مورد به خطا نرفته بود. حتا در قرن کنونی نیز اکثر نخبگان ارتش های جهان از دل روستاها و کوه ها انتخاب می شوند و در تاریخ کشور ما نیز پوستین دوزان و آهنگران و بچه های مسگر ها و کشاورز زادگان سکان داران مقاطع سخت و ناهموار کشور بوده اند که بعضی از آنها با پایمردی و تدبیر گل سر سبد تاریخ ایران گشته اند. در مورد صفوی ها باید به خاطر داشت که پس از جنگ چالدران قزلباشان خود را طلبکار می دانستند. در واقع نه تنها شاه عباس بلکه پدر بزرگش شاه طهماسپ هم از این مقوله رنج می برد. چون قزلباشان هر طایفه به جز در اطاعت از بزرگ قبیله حاضر نبودند از دیگران دستور بگیرند. از این روی دگرگونی ها از بالا یعنی بوسیله شاه عباس شروع و با موفقیت ختم شد که بعد نوبت آن بود تا خرابکاران طبقات پائین به جای خود نشانده شوند که در راس آنان فرقه نقطویان بود 5 . دوره زمامداری شاه عباس مصادف با ناملایمات و کینه ورزی در میان خانواده صفوی بود که بعضی از آنها  از یکسو دارای نبوغ بسیار بالا و از سوئی روان نژند بودند. وقتی شاه عباس به دنیا آمد روزنامه ملاجلال که در سال هزار و بیست قمری تالیف می شد نوشت: خبر تولد شاه عباس را معتمد کاظم آقا ملازم کارپردازی به شاه طهماسپ رساند. شاه طهماسپ نام او را عباس گذاشت و در ایوان چهلستون قزوین قدم زنان با خود این شعر را می خواند: عباس علی و شیر غازی/ سردفتر لشکرحجازی 6 . و بدین روی در تمامی نشست های مهم دولتی او از اوان نوجوانی حاضر بود. و بعدها وقتی سکان امور کشور را در دست گرفت  تغییرات عمده ای در شالوده ساختار حکومت صفویان صورت گرفت. قاضی احمد قمی در خلاصه التواریخ می نویسد: روز یکشنبه چهاردهم شهر ذیقعده الحرام شاه سکندر شان ستاره سپاه به دولتخانه مبارکه داخل شده در ایوان چهلستون بر جای مبارک جد جنت مکان قرار گرفتند 7 . او پس از مطالعات فنی و استراتژیکی در آن روزگار تصمیم گرفت پایتخت را از قزوین به اصفهان منتقل کند. شاه عباس به هدایت وزیر خود به فکر تغییر پایتخت افتاد و در سال نهصد و نود و نه حاتم بیک اردوبادی را که تازه وزیر اعظم شده بود برای بازرسی وضع اصفهان اعزام داشت و سپس آئینه و قرآن به این شهر فرستاد و خود در ماه های آخر همان سال به اصفهان منتقل شد 8 . دکتر ابراهیم باستانی پاریزی مورخ خوشنام معاصر به نقل از روضه الصفا می نویسد: شاید یکی از این عوامل سیل معروف قزوین بود که سال ها ی قبل از آن نصف شهر را ویران کرد و قزوین دیگر آماده گی  برای پایتخت بودن و پذیرائی از سپاهیان و امراء را نداشت. دومین عامل بعقیده دکتر پاریزی این بوده است که شاه عباس با اینکه خودش گاهی ترکی حرف می زد می خواست بدینوسیله قطعا خود را از حیطه نفوذ و استیلای ترکان قزلباش نجات دهد و برای این کار می بایست شهری انتخاب شود که در مرکز ایران و دور از تسلط آنان و نزدیک فارسیان باشد. برای تجدید نفوذ قزلباشان ناچار دست به رفرمی بزند که یک اصلاح مهم اجتماعی است و اثرات اقتصادی آن بسیار است. او نخستین بار به قول رابرت شرلی کوشیده است تا ( غالبا اشخاص درجه پست را ترقی داده به مراتب و شئونات بزرگ نایل سازد 9 . دکتر پرویز ورجاوند مورخ و استاد دانشگاه و فعال سیاسی معاصر نیز می نویسد: حوادث و رویدادهای مربوط به نواحی جنوب ایران و منطقه خلیج فارس و رشد فعالیت قدرت های استعماری مسئله ای بود که نظیر تجاوز عثمانی ها و اوزبک ها توجه شاه عباس را به خود معطوف داشته او را بر آن داشت تا پایتخت را به سوی آب های گرم خلیج فارس نزدیک بسازد و به مفهوم کلی تر مرکزیت بیشتری برای پایتخت در پیوند با بخش فارسی زبانان کشور به وجود آورد. شاه عباس به مسئله تجاوزهای استعماری قدرت های غربی چون پرتقالی ها و انگلیسی ها آگاهانه می نگریست و بر آن بود تا برای مرزهای جنوبی و حوزه خلیج فارس و دریای عمان و حفظ منافع کشور در این منطقه اهمیتی برابر با حفظ مرزهای غربی و شما لی قایل گردد. او با تغییر پایتخت و نزدیک ساختن آن به مرزهای جنوبی کشور کوشید تا به طور غیر مستقیم به استعمارگران غربی هشدار دهد که حکومت او از نزدیک هر حرکتی را که خلاف منافع ایران صورت پذیرد زیر نظر خواهد داشت و واکنش نشان خواهد داد 10 . شاه عباس در مورد اروپا به مطالعات خوبی دست زد. او با دوستی خود و احترامی که برای پادشاه اسپانیا قایل بود در ملاقات های حضوری با دون گارسیاس د سیلویا فیگوورا سفیر اسپانیا به سلامتی پادشاه اسپانیا جام شراب شیراز را بالا می برد و در پنهان و آشکار پادشاه اسپانیا را برادر خطاب می کرد. همراهان سفیر در یادداشت های خود نوشته اند: شاه عباس پس از تصرف لارستان عقیده داشت که ایالت هرمز و بحرین و جزایر خلیج فارس را از پرتقالی ها پس بگیرد ولی برای کشمکشی که با عثمانی ها و اوزبک ها داشت تا روز مقتضی دست نگه داشت 11 . دوستی شاه عباس با سفیر اسپانیا باعث شده بود تا او از اوضاع و احوال اروپای آن روزگار آگاهی بیابد. پس از پیروزی بر اوزبک ها که آوازه شاه عباس در اروپا پیچید انگلستان به او نزدیک شد. هدف اصلی انگلستان که برای برقرای روابط دیپلماتیک به دوران شاه طهماسپ برمی گردد تجارت با ایران بود. چون در همان دوران پارچه ها ودیگر اقلام نساجی انگلستان شهرت خوبی در بازارهای ایران کسب کرده بودند. شاه عباس با اتخاذ سیاست خاص و پذیرائی و برخورد گرمی که (برعکس پدر بزرگ خود شاه طهماسپ) با آنتونی شرلی و همراهانش کرد موفق می شود تا به یاری کارشناسان مزبور نیروی ارتش ایران را به سلاح های پیشرفته آن زمان مجهز سازد.....بعد از تسخیر جزیره هرمز توسط ایران با همکاری انگلیسی ها دولت انگلستان به امید برقراری روابط نزدیک با شاه عباس هیاتی را به سرپرستی( سردرمورکوتون ) به همراهی سر رابرت شرلی و (هربرت) به ایران اعزام می دارد. این هیات در بندر گمبرون (بندرعباس) پای به خاک ایران گذارده از راه بوشهر به اصفهان می رود 12 . لازم به یاد آوری است که سر رابرت شرلی در قزوین درگذشت و همچنین سفیر انگلستان نیز چندی پس از او فوت کرد که در قبرستان ارامنه به خاک سپرده شد. با تمام اوصاف دیپلماسی ضعیف در دوران شاه اسماعیل اول باعث خطاهائی در مورد خلیج فارس شد که همچون زخمی بر گرده ایرانی تا هنوز التیام نبخشیده است .آقای امیر حسین خنجی می نویسند: پرتقالی ها با وعده به شاه اسماعیل به حضور خود در خلیج فارس مشروعیت بخشیدند... وپای اروپائیان در این نقطه حساس خاورمیانه باز شد. چندی بعد انگلیسیان با توافق قزلباش ها میراث پرتقالی ها در خلیج فارس را تصرف کردند و صاحب اختیار مطلق العنان تجارت دریائی جنوب ایران شدند و شروع به دخالت در امور داخلی ایران کردند 13 .ولی از سوی دیگر مورخان بی شماری یکپارچگی ایران را مرهون سیاست صفوی ها  قلمداد کرده اند.                       
1- ی آژند. هنر صفوی. بخش اول (اسکارچیا). تهران 8/8/75. صفحه 4.
2- دکتر جهانبخش ثواقب. تاریخ نگاری عصر صفویه.انتشارات نوید شیراز. ص 209-210.
3- تاریخ نگاری عصر صفویه. ص 209.
4- دکتر ابراهیم باستانی پاریزی. سیاست و اقتصاد عصر صفوی. ص 136-137.
5- سیاست و اقتصاد عصر صفوی. ص 137.
6- تاریخ ملا جلال به کوشش وحیدنیا. تهران انتشارات وحید 1366. ص 20.
7- خلاصه التواریخ. ص 862.
8- سیاست و اقتصاد. ص 132.
9- سیاست و اقتصاد. ص 133-134.
10- دکتر پرویز ورجاوند. سیمای تاریخ و فرهنگ قزوین. نشر نی 1377 تهران. ص 207-298.
11- سرهنگ سید محمد علی گلریز. مینودر جلد اول. دانشگاه تهران 1337.ص 205.
12- دکتر ورجاوند. سیمای تاریخ و فرهنگ قزوین. ص 221.
13- امیر حسین خنجی. نقش شاه اسماعیل صفوی در تاریخ ایران. ص 207.

   +

لنین رهبر  کوتاه قد بلند قد ترین امپراطوری تاریخ  

 

"پسر بچه ای کوتاه قد، صورت گرد و موی سرخ، با استعداد و سرزنده اما عبوس که عادت به شکستن داشت".
این توصیفی است از خانواده ی اولیانف ها راجع به برادرشان "ولادیمیر ایلیچ اولیانف" متولد 22 آوریل 1870 در سیمبیرسک.
مادر او ماریا الکساندرونا و پدرش ایلیا نیکولایویچ اولیانف، مرد بسیار جدی، قوی، سخت گیر و از نظر مذهبی یک ارتدوکس متعصب که از نظر سیاسی عقاید محافظه کارانه داشت.
ولادیمیر که در خانه ولودیا صدایش می کردند گویا سومین فرزند از شش فرزند خانواده بود و به برادر بزرگش الکساندر وابستگی بسیار داشت و سعی می کرد در همه ی کارها از او تقلید کند.
در 15 سالگی پدرش از دنیا رفت و این امر در زندگی او و برادرش الکساندر تاثیر بسیاری گذاشت. الکساندر که یک دانشجوی نجیب بود از این پس به مردی عبوس و خود رای تبدیل شد. و لنین هم مسئولیت های پدر را بر عهده گرفت.
یکسال بعد الکساندر به جرم توطئه ی قتل تزار روسیه محاکمه و اعدام شد.
الکساندر می توانست از دادگاه تقاضای عفو کند و بدین ترتیب در مجازات اعدام او تخفیف حاصل می شد اما او در جلسه ی دادگاه اعلام کرد که مرگ با هدف را، قربانی شدن نمی داند و مردانی که در راه هدف حاضرند جان خود را فدا کند نمی توان ترساند.
لنین پس از مرگ برادرش به مذهب بی اعتقاد شد و در پی نوعی انتقام برآمد و تصمیم گرفت برای نجات کشور در جستجوی راهی غیر از آنکه برادرش برگزید، باشد. بنابراین همه ی تلاش خود را کرد تا بتواند در رشته ی حقوق در سن پترزبورگ تحصیل کند. او قصد داشت وکیل مدافع شود و برای خواهرش و دیگران توضیح می داد که تغییر کشور از راه قانونی آن امکان پذیر است و الکساندر شیوه ی درستی برای این کار اتخاذ نکرده بود. در این دوره او معتقد بود که این حقوقدانان هستند که آینده ی کشور را در دست دارند، خلاف نظری که در سالهای بعد به ویژه در کتاب "چه باید کرد" مطرح می کند. او در این کتاب از دو گروه سازمان کارگری و سازمان انقلابی نام می برد و سازمان انقلابی که از انقلابیون حرفه ای تشکیل می شود را تغییر دهنده ی شرایط موجود در کشور معرفی می کند.
اولیانف پس از فارغ التحصیلی فعالیت هایش را آغاز کرد. تمام فکر و ذکر او نقلاب بود. البته انقلابی با رهبری خودش چرا که او خود را آگاه تر از سایرین نسبت به وضعیت می دانست. او به نظریات دیگران کمتر بها می داد و غالباًً نظرات آنها را رد می کرد. خیلی زود همکارانش شخصیت مستبد و خودکامه ی او را شناختند. تروتسکی از همکاران سابق لنین که که بعد ها با نظریات مستبدانه لنین به مخالفین او تبدیل شد منظور لنین از "دیکتاتوری پرولتاریا" را بررسی کرد و به این نتیجه رسید که هدف لنین در واقع "دیکتاتوری بر پرولتاریا" است.
لنین همیشه خود را رهبر می دانست و به اصل رهبری و دیکتاتوری کاملاً اعتقاد داشت و این را صریحا اعلام می کرد. او می گفت: "دیکتاتوری و حکومت فردی گاه تنها چاره ی کار است و آنچه در مورد دموکراسی و لزوم برابری گفته می شود حرف یاوه و مهملی است."
او خود را تنها کسی می دانست که از نظریات مارکس پیروی می کند و کسانی که نظریاتش را نمی پذیرفتند خائن می نامید. هرچند عده ای می گویند که لنین اصول مارکس را زیر پا گذاشته و آنها را کاملاً تغییر داده اما طرفداران لنین ادعا می کنند لنین اندیشه های مارکس را به صورت روزآمد دراورده و منطبق با شرایط امپریالیستی جدید ارائه داده است.
اولیانف راه های خشونت آمیز را می پسندید و می گفت انقلابی که بدون خشونت و تشنجات سیاسی باشد دست نیافتنی است. "می شود اخلاق را فدای انقلاب کرد اما نمی توان انقلاب را فدای اخلاق کرد."
لنین در نهایت توانست رهبری پرولتاریا را به دست بگیرد. با آغاز رهبری لنین او غالباً بدون مشورت با دیگران و راساً وارد عمل می شد. او تمام مخالفین خود را به سادگی کنار می گذاشت. تفاوت اساسی او را با دیگر دیکتاتورها در این می دانند که در عین خود پسندی به رفاقت و برادری تظاهر می کرد.
اما لنین واقعاً می دانست چطور باید با کارگران سخن بگوید و آنها را جذب افکار و سخنانش کند. او حتی اجازه نمی داد او را رهبر خطاب کنند.
در زندگی نامه های او نمونه هایی از مهربانی به خانواده اش و دیگران و احترام او به استادش پلخانف زمانی که ضد گفته های او سخن میراند اورده شده است.
شاید درست نباشد که لنین را متهم کنیم! لنین رهبر قدرتمندی بود. او چاره ی کار را در دیکتاتوری یک شخص مقتدر می دید و در راه هدفش مبارزه کرد. .
 
 

امپراتور فرانسه در چنين روزى در شهر آياسيو به دنيا آمد. ناپلئون چهارمين فرزند از ۱۱ فرزند خانواده كارلو بناپارت و لتيزا رومولينو بود. پس از پايان تحصيلات ابتدايى ناپلئون به همراه برادرش عازم بورگوندى شد تا وارد دانشگاه شوند. يك سال بعد ناپلئون به دانشگاه علوم نظامى رفت ولى برادرش او را همراهى نكرد.ناپلئون از بهترين دانشجويان دانشگاه علوم نظامى در دانشگاهى بود كه در آن زمان قوى ترين و برترين مردان نظامى اروپا را در اختيار داشت. ناپلئون به خدمت در ارتش لويى شانزدهم پرداخت تا كمى بعد نقش مهمترى در تاريخ فرانسه ايفا كند. ناپلئون به رسته ادوات در «والنس» رفت و تعليمات ارشد نظامى را گذراند.

ناپلئون با درجه ستوان دومى راهى «كروسيكا» شد. تا سال ۱۷۹۳ تمام فكر و ذكر او درباره زادگاهش بود و اين كه چگونه به آن محل دور افتاده خدمت كند. در سال ۱۷۸۶ و با مرگ پدرش به منطقه زادگاه بازگشت تا به رتق و فتق برخى امور خانواده بپردازد. در سال هاى ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۰ در آكسون بود و آن جا تفكرات انقلابى خود را پرورش داد و به ابعاد مختلف آن فكر كرد. در سال ۱۷۹۱ به والنس منتقل شد در تابستان ۱۷۹۲ به پاريس آمد و پس از آن دوباره به والنس بازگشت تا شاهد اختلاف ميان هواداران سلطنت و هواداران انقلاب در درون ارتش فرانسه باشد. انقلاب سال ۱۷۸۹ تاثير چندانى بر ناپلئون و وضعيت او نداشت چرا كه او با ديگر سلطنت طلبان همدردى نداشت و از سويى ديگر آدم سياسى و انقلابى نيز نبود. در سال ۱۷۹۲ فرانسه وارد جنگ پروس و اتريش شد. انگليس در سال ۱۷۹۳ كنترل «تولون» را به دست گرفت. پس از نقش آفرينى ويژه در شكست انگليسى ها، ناپلئون به درجه ژنرالى رسيد و با «آگوستين روبسپير» برادر كوچك تر ماكسيميليان آشنا شد. هر چند ناپلئون عضو ژاكوبن ها نبود ولى از حمايت سياسى آنها برخوردار شد. سقوط ژاكوبن ها در ۱۷۹۴ باعث شد ناپلئون نيز به زندان بيفتد ولى پس از ۱۰ روز و به دليل نبود هيچ مدركى عليه او، آزاد شد.

پس از اين كه كمى در ارتش با فراز و نشيب همراه شد، از او خواستند كه عمارت باغى شاه يا «تويلرى» را حفاظت كند و او با موفقيت شورش دوم را سركوب كرده و به سرپرستى نيروهاى امنيتى حاضر در پاريس منصوب شد. در زمستان سال ۱۷۹۵ «ژوزفين» را ديد و با او كه از همسر قبلى خود دو فرزند داشت، ازدواج كرد. چند روز پس از ازدواج عروس خود را در پاريس گذاشته و خود به سوى جبهه هاى جنگ راهى ايتاليا شد. پس از كسب پيروزى هاى زياد در ايتاليا به فرانسه بازگشت و در پاريس از او به عنوان قهرمانى ياد مى كردند كه هم در جنگ و هم در صلح مى تواند پيشتاز باشد. پس از آن به ناپلئون پيشنهاد شد تا براى به خطر انداختن مستعمرات انگليس راهى مصر شود. در سال ۱۷۹۸ ناپلئون با ارتش ۳۵ هزار نفرى خود راهى مصر شد و اسكندريه را تسخير كرد. بعد از آن به قصد تسخير قاهره راه افتاد و در نزديكى العدم با نيروهاى مصرى وارد جنگ شد و با حداقل تلفات جنگ را به سود خود پايان داد.

در سال ۱۷۹۹ ناپلئون به پاريس رفت و طى كودتايى حكومت را سرنگون كرد و در راس هيات ۱۳ نفرى، ديكتاتورى خود را آغاز كرد. تا سال ۱۸۰۲ و پس از سركوب جنگ هاى داخلى، ناپلئون به يكى از مقتدرترين ديكتاتورهاى تاريخ فرانسه تبديل شد. در سال ۱۸۰۵ قصد حمله به انگليس را كرد ولى به جاى آن به جبهه اتريش و روسيه رفت و شكست سختى را به آنها تحميل كرد. تا سال ۱۸۰۷ ناپلئون تمام منطقه را به تصرف خود در آورد و شكست سختى به سوئد تحميل كرد و وارد لهستان شد. تنها قدرتى كه در منطقه مقابل ناپلئون باقى ماند، انگليس بود. ناپلئون قصد حمله به انگليس را كرد ولى در دريا شكست سختى از دريادار نلسون انگليسى خورد. در ۱۸۱۲ به روسيه حمله كرد ولى نتيجه آن شكست ارتش ۵۰۰ هزار نفرى فرانسه بود.

امپراتورى قدرتمند ناپلئون به همان سرعت كه شكل گرفت، به همان سرعت نيز از هم گسيخت. در سال ۱۸۱۵ به جزيره «البا» تبعيد شد ولى پس از ۱۰ ماه با شنيدن اخبار نارضايتى مردم از سلطنت لويى هجدهم با يك هزار و ۲۰ مرد جنگى به پايتخت بازگشت و به تخت سلطنت نشست. يكصد روز آرام گذشت ولى متحدان اروپايى دوباره حمله كردند و ناپلئون مجبور بود براى حفظ تاج و تخت به جنگ برود. در ژوئن همان سال در جنگ واترلو ناپلئون شكست سختى خورد و به پاريس بازگشت. وى را به جزيره سنت هلن تبعيد كردند و تا آخر عمر در آن جا باقى ماند. در حالى كه از بيمارى سرطان رنج مى برد در پنجم ماه مه ۱۸۲۱ درگذشت. ناپلئون بناپارت رسوم خاصى در اداره مملكت داشت و هنوز از قوانين مدنى و اروپاى متحد او به نام قوانين ناپلئون نام مى برند. ايراد ناپلئون در اين جا بود كه مى خواست نيات خود را به زور اجرا كند.

 

اشتباهات ناپلئون

بنا به گفته مورخین بزرگ‌ترین اشتباهات ناپلئون یکی تسخیر اسپانیا (یار دیرین و متفق ناپلئون که در جنگها وی را یاری می‌‌نمود) و یکی لشکرکشی به روسیه بود که موجبات ضعف وی و کشته شدن بسیاری از ارتش وی و نیز نارضایتی شهروندان فرانسوی را فراهم آورد.

ناپلئون همراه با ایرانان یک معاهده را امضاء نمود که از خاک ایران برای تسخیر هند استفاده کند، در مقابل برای بر گردادن غفقاز و جورجیا به ایرانیان کمک کند. او به گفته‌های خویش عمل نمود و ارتش ایران را آموزش نظامی می داد، و برای آنها توپ‌های متحرک و تفنگ‌های باروتی از فرانسه وارد نمود. اما پس از امضا عهد نامهٔ صلح تلیست با الکساندر اول امپراتور روسیه از کمک به ایران در جنگ با وی سر باز زد و فتحعلی شاه قاجار بعد از خیانت وی به انگلستان متوسل شد.

ناپلئون سرداری بزرگ و سیاستمداری آگاه بود. اگرچه جاه طلبی او، وی را به جنگ و پیکار کشانید اما هرگز نمی‌توان او را یک جهانگیر مانند چنگیز و تیمور به حساب آورد. ناپلئون با مردم به مهربانی رفتار می‌‌کرد و خیال وی اتحاد اروپا تحت عنوان یک کشور بود.

ناپلئون بسیار باهوش و با تدبیر بود و در سایه لیاقت و کاردانی شخصی توانست فرانسه را از هرج و مرج بعد از انقلاب نجات داده و متحد کند. به دانشمندان احترام میگذاشت و جملات قصار او مشهور است. علاوه بر اینکه به نبوغ نظامی شهره بود، به دلیل مجموعه قوانین حقوق مدنی که در سال ۱۸۰۴ وضع کرد و به قوانین ناپلئون مشهور شد امروزه مورد توجه است و جزء بزرگان تاریخ به شمار می‌‌رود.

دانلود کتاب عشق بازیهای ناپلئون اثر لئون ویال دوریویر : دانلود


جملات معروف ناپلئون

  • «دنیا از آن کسانی است که تحرک و انرژی دارند.»
  • «از پیروزی تا سقوط فقط یک گام فاصله‌است.»
  • «مردم از ترس شکست می‌بازند.»
  • «آنقدر شکست خوردم که راه شکست دادن را آموختم»
  • «مطمئن ترین راه برای فقیر ماندن اینست که انسان (امانتدار)درستکاری باشی.»
  • «تدبیر همیشه بر شمشیر غالب است.»
  • «کم دانستن و زیاد حرف زدن مثل نداشتن و زیاد خرج کردن است.»
  • «تا زنده‌ام لحظه‌ای آرام نخواهم گرفت. راحتی کردن و مردن نزد من یکیست.»
  • «احمقهادر فکر گذشته‌اند،دیوانگان نیز در رویای آینده بسر میبرندو تنها انسانهای عاقل در حال زندگی می‌کنند.»
  • «ناامیدی اولین قدمیست که شخص به سوی گور برمی‌دارد.»


    جنگهای ناپلئون


    ناپلئون بناپارت، سردار پیروزمند جنگهای دوران انقلاب فرانسه، در سال 1799م، قدرت را در دست گرفت.وی نظم و امنیت را به فرانسه باز گرداند و با تمام قوا، با دشمنان فرانسه به پیکار برخاست. ناپلئون، سربازی برجسته بود و ارتشهای مجهز اروپایی را یکی بعد از دیگری شکست داد. در سال 1807 فرانسه صاحب بزرگترین امپراتوری بود که پس از عهد روم باستان در پهنه اروپا پدید آمده بود. اما، ناپلئون نتوانست بر اسپانیایی ها غلبه کند و نیروی دریایی بریتانیا در نبرد ترافالگار، قوای وی را شکست داد. در سال 1812، ناپلئون با سپاهی عظیم، روسیه را مورد هجوم قرار داد. این لشگرکشی، پایانی فاجعه آمیز داشت و ناپلئون در سال 1814 مجبور به جلای وطن گردید.

    1792م

    فرانسه به اتریش و
    پروس اعلان جنگ می کند و «جنگهای انقلاب» شروع می شود. یک سال بعد ناپلئون بناپارت بیست و چهارساله به ژنرالی ارتقاء می یابد.

    1795

    ناپلئون، مسئول دفاع از
    پاریس در برابر شورشیانی است که می خواهند حکومت انقلابی را سرنگون کنند. او فرمانده نظامی پاریس می باشد.

    1796

    ناپلئون به سرپرستی سپاهی برای جنگیدن با اتریشی هادر ایتالیا فرستاده می شود. او سربازان روحیه باخته را سازماندهی می کند و با پیروزی وارد شهر
    میلان می شود. فرانسه بر شمال کشور ایتالیا تسلط می یابد.

    1797

    در یک جنگ هوشمندانه، ناپلئون با سپاهی اندک و تجهیزاتی کم به نیروهای اتریشی حمله می کند و آنها را شکست می دهد و به اتریش فشار می آورد که سرزمین بیشتری در منطقه
    رود راین در اختیار فرانسه بگذارد و فرانسه اجازه می یابد که بر بلژیک تسلط داشته باشد.

    1798

    ناپلئون در خاورمیانه نیرو پیاده می کند. او قصد دارد مصر و
    سوریه را تصرف کند اما در یکم اوت، آدمیرال انگلیسی بنام هوراشیو نلسون ناوگان جنگی فرانسه را در نبرد نیل نابود می کند.

    1799

    ناپلئون به فرانسه برگشته و قدرت را در دست می گیرد و خود را به عنوان اولین کنسول منصوب می کند.

    1800

    ناپلئون به ایتالیا حمله کرده و اتریشی ها را زا آنجا بیرون می راند. و سال بعد با آنها صلح می کند.

    1802

    ناپلئون خود را بعنوان
    کنسول اول کشور منصوب می کند. جنگ بین انگلستان و فرانسه پایان می یابد و برای مدت ده سال در صلح زندگی می کنند. ناپلئون تمام قدرت خود را برای سازماندهی و ترمیم کردن خرابی های گذشته دوران انقلاب معطوف می دارد.

    1803

    جنگهای ناپلئونی آغاز می شود. ناپلئون خود را برای حمله به انگلستان آماده می کند؛ و حدود 2000 کشتی را در سواحل اطراف بولون جمع می کند.

    دوم دسامبر 1804

    از
    پاپ دعوت می شود که برای مراسم تاجگذاری امپراتور بناپارت در کلیسهی بزرگ نوتردام شرکت کند، اما در آخرین لحظات ناپلئون تاج را از دست پاپ می گیرد و خود شخصا تاجگذاری می کند.

    1805

    ناپلئون خود را پادشاه ایتالیا می کند. اتریش و پروس و انگلستان متفقا علیه فرانسه متحد می شوند. انگلستان در دریا نیروهای فرانسوی و اسپانیایی را در نبرد ترافالگار شکست می دهد، اما ناپلئون، اتریش و پروس را در دوم دسامبر در
    نبرد استرلیتز شکست می دهد.

    1808

    ناپلئون به اسپانیا حمله کرده و سعی می کند که برادر خود ژوزف را به عنوان پادشاه آنجا منصوب کند. اما اسپانیائی ها شورش می کنند. انگلستان ،
    پرتغال، اسپانیا و اتریش علیه فرانسه در جنگ پنی سولا با یکدیگر متحد می شوند.

    1809

    ناپلئون، اتریش را شکست می دهد و با آنها صلح برقرار می کند، اما انگلیسی ها در اسپانیا باقی می مانند و ناپلئون نه می تواند آنها را از آنجا بیرون کند ونه می تواند اسپانیائی ها را شکست دهد.

    1812

    ناپلئون با سپاه بزرگی، در حدود 000/500 نفر به روسیه حمله می کند وتمام راههائی که به مسکو ختم می شود را تسخیر می کند، اما زمستان او را مجبور به بازگشت می کند و در اثر گرسنگی، سرما و نبرد سربازان او کشته می شوند و تنها سی هزار نفر بر می گردند.

    1813

    پروس، روسیه، ایتالیا، اتریش و سوئد علیه فرانسه با یکدیگر متحد می شوند. ناپلئون در نبرد لایپزیک، شانزدهم تا نوزدهم اکتبر، کاملا شکست می خورد.

    1814

    ناپلئون قدرت را از دست می دهد و به جزیره الب مدیترانه تبعید می شود.

    1815

    ناپلئون از تبعید فرار کرده و به فرانسه بر می گردد و سپاهی تشکیل می دهد. او در هجدهم ژوئن در نبرد واترلو شکست می خورد؛ یعنی تقریبا صد روز بعد از آمدن به فرانسه دوباره قدرت را واگذار می کند و به جزیره کوچکی در جنوب اقیانوس اطللس بنام سنت هلن تبعید می شود.

    پنجم مه 1821

    ناپلئون در جزیره سنت هلن می میرد.

    ناپلئون بناپارت (1769- 1821) مردی بود کوتاه قد با آرزوهای بزرگ. او یک ژنرال معروف و با هوش و همینطور یک سیاستمدار و حاکم قدرتمند در فرانسه بود. از سال 1804م هنگامی که او خود تاجگذاری کرد، یک دیکتاتور تمام عیار بود.



     



     

  • دولت با کفایت



  • ناپلئون، کاملا بر اهمیت یک دستگاه اجرائی مناسب و دولت محلی کارآمد واقف بود. وی، فرانسه را سه گروه استان (departments)، ناحیه (arrondissements) و شهر (communes) تقسیم بندی کرد. ماموران دولتی بر اساس لیاقتشان ترقی پیدا می کردند، نه بوسیله موقعیت های اجتماعی و رابطه شان. محدودیت های تجاری گذشته از میان برداشته شد، بانک فرانسه تاسیس گردید و اقتصاد تثبیت شد.


    .

    نظام نامه ناپلئون


    مهمترین و معروفترین عمل ناپلئون، نظام نامه با قوانین کشوری بود که به روشنی و سادگی اصول حقوقی نظام را تعیین می کرد که تضمین کننده آرمانها و اصول انقلاب از قبیل آزادیهای شخصی و تساوی حقوقی بود. نظام نامه با قوانین کشوری پایه و اساس تمام سیستمهای حقوقی در سراسر دنیا شد.


    نبرد ترافالگار


    امپراتور فرانسه، ناپلئون (1821- 1769م) تصمیم گرفت که به انگلستان حمله کند، اما نیروی دریایی انگلستان بر دریاها مسلط بود. در 12 اکتبر 1805، نیروی دریایی انگلستان به فرماندهی هوراشیو نلسون (1805- 1758)، طی نبرد «ترافالگار» واقع در نزدیکی ساحل اسپانیا، ناوگان اسپانیا و فرانسه را منهدم کرد. در این جنگ، نلسون کشته شد، اما نیروهای انگلیسی، 20 کشتی دشمن را غرق کردند، بدون اینکه حتی یک کشتی انگلیسی آسیب ببیند


    واترلو


    در سال 1815، ناپلئون، از تبعیدگاه خود در جزیره الب، فرار می کند و به قصد تسخیر مجدد قدرت، به فرانسه باز می گردد. در 18 ژوئن، ارتش پروس و انگلستان، به ترتیب، به فرماندهی بلوخر و دوک ولینگتون در واترلو، واقع در بلژیک، با نیروهای فرانسوی روبرو می شوند. بعد از جنگ شدید که در حدود چهل و شش هزار نفر کشته می شوند، ناپلئون برای آخرین بار شکست می خورد. .وی که برای دومین بار مجبور به ترک قدرت شده بود، به جزیره سنت هلن در اقیانوس اطلس تبعید می شود.

    دوک ولینگتون


    آرتور ولسلی (1852- 1769) اولین دوک خاندان ولینگتون بود ویکی از سیاستمداران و نظامیان معروف انگلستان به حساب می آمد و به دوک یا شاهزاده آهنی شهرت داشت. او فرماندهی سپاهی را در منطقه پنی سولار اسپانیا به عهده داشت و با کمک فلید مارشال بلوشر توانست نیروهای فرانسوی را در نبرد واترلو شکست دهد، اما او گفت: « این خطرناکترین موقعیتی بود که تا کنون در آن بودم»

    حقایق ثبت شده


    بسیاری از کارشناسان معتقدند که ناپلئون به طور اتفاقی و غیر عمد مسموم شده است. آزمایشهای انجام شده بر روی رنگ کاغذ دیواری اطاق او در سنت هلن نشان می دهد که کاغذ دیواری حاوی مرگ موش بوده و در هوای مرطوب این ماده سمی خطرناک وارد هوا شده و او را مسموم کرده است. او، قبل از مرگ در پنجم مه سال 1821، برای بیماری معده و کبد تحت مداوا قرار گرفته و این دو علامتهای مسمومیت ناشی از مرگ موش هستند.


    ناپلئون
    تنها فاتح مسكو

     


     

  • + نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:18  توسط بهزاد محمد نیا  |