![]() |
تذکر:آیین و مرام هیچ کدام از شخصیت هایی که نامشان در این وبلاگ آمده است(علی الخصوص سیاستمداران) تایید یا عدم تایید نگارنده را به همراه ندارند و صرفا به علت کوتاه قد بودن ملاک نویسنده قرار گرفته اند. |
![]() |
|
بقراط که به عنوان پدر علم طب جديد شناخته شده است، نخستين کسي بود که پزشکي را از خرافات جدا کرد. وي که در جزيره يوناني توس به دنيا آمد پسر يک طبيب بود . بقراط اعتقاد معاصرين خود را که مي گفتند بيماري توسط خدايان انتقام جو به وجود مي آيد، رد کرد و به جاي آن اعلام کرد که هر بيماري، يک علت طبيعي دارد. او گفت که اگر علت را بيابيد، مي توانيد آن را درمان کنيد. Hippocrates
بقراط بقراط مي گفت با مشاهده نشانه هاي يک بيماري و در نظر گرفتن شدت آن، پزشک مي تواند چشم انداز اين بيماري را براي يک بيمار خاص پيش بيني کند. بقراط بر اساس چنين انديشه هاي منطقي يک مدرسه طب را بنيان نهاد. عقيده پزشکي ديگري که بقراط قبول داشت، آن بود که روش درماني که براي يک بيمار به کار مي رود، ممکن است براي بيمار ديگر موثر نباشد. وي اعلام کرد که آنچه براي يک نفر غذاست، ممکن است براي ديگري زهر باشد. بقراط همچنين ساير پزشکان را تشويق مي کرد که از درمان هاي ساده مانند يک رژيم غذايي سالم، استراحت زياد و محيط تميز استفاده کنند. او مي گفت زماني که پزشکان نمي توانند بيماري را درمان کنند، طبيعت اغلب اين کار را مي کند. در بيماران رو به مرگ نبايد از روش هاي ساده ي درمان استفاده کرد و پيشنهاد کرد که بيماري هاي بحراني، معالجه هاي بحراني هم مي خواهد. از ديگر توصيه هاي بقراط چيزي است که امروزه رفتار خوب باليني ناميده مي شود، با اين عنوان که بيماري زماني سخت تر است که ذهن مضطرب باشد و بعضي بيماران زماني که از رفتار خوب پزشک رضايت داشته باشند، بهبودي خود را باز مي يابند. وي معتقد بود که پزشکان بايد خادم بيماران خود باشند و معيارهاي سلوک شرافتمندانه را رعايت کنند. در زمان وي گاهي پزشکان براي از بين بردن بعضي از بيماران خود تطميع مي شدند و امکان داشت که يک حاکم به پزشکي دستور دهد که براي کشتن دشمن خود از سم استفاده کند. بقراط گفت: پزشک در مورد بيمار مسئول است. بقراط تعهد نامه اي را که امروزه دانشجويان پزشکي موقع اخذ درجه دکتري اظهار مي کنند، تهيه کرده است. « در بخشي از اين سوگند نامه آمده است که من عميقا تعهد مي کنم که خود را وقف خدمت به انسانيت بنمايم. من حرفه خود را با وجدان و شرافت انجام خواهم داد و سلامتي بيماران نخستين وظيفه من خواهد بود.» اگر چه بقراط سهم بسياري در هنر شفاي بيماران داشته، ولي اطلاعات کمي از زندگي شخصي او در دست است. تاريخ نويسان بر اين باورند که او به مصر رفته و در آنجا پزشکي را آموخته است، سپس در بسياري از جاها از جمله آتن تحصيل کرده و سر انجام به زادگاه خود برگشته است. يک مجسمه بدون پوشش در جزيره توس موجود است که ظاهرا مربوط به بقراط بوده و او را مردي کوتاه قد با ريش هاي مجعد نشان مي دهد. سخنان بقراط تا کنون باقي مانده است زيرا دانشجويان او نکته هايي از درس هايش را جمع آوري کرده و با انتشار کتاب هايي آن را شرح داده اند. بيش از پنجاه کتاب با نام بقراط وجود دارد و نوشته هايش براي توجيه آنکه او را « پدر علم طب» بناميم، کافي است |
| درباره وبلاگ |
معرفی چهره های تاریخی علوم دنیا |
| پیوندها |
| پرچم ها استادیوم ها طبیعت گرگان pahlavi family زیست نامه مشاهیر وب ساز |
|
RSS |
| همه چیز درباره شب یوری | |
|
| نگارش یافته توسط اکبر نعمتی | |
| 23 فروردين 1386 ساعت 06:34 | |
|
۴۵ سال پیش در 12 آوریل 1961، زمانی که غرش مهیب موتورهای قدرتمند راکت حامل وستک۱ سرتاسر پایگاه فضایی بایکنور را در مینوردید، عصر جدیدی در تاریخ بشر آغاز شد که زندگی و فهم بشر از دنیای اطراف را اساساً تغییر داد. در اوج رقابتهای فضایی دو ابر قدرت زمان، اتحاد جماهیر شوروی که پیش از آن نیز تمامی رکوردهای اولیه تسخیر فضا را به خود اختصاص داده بود، بار دیگر گامی بلند برداشت تا نه تنها مردم شوروی را در این رقابت جهانی سرافراز کند بلکه جهان را وارد عصری تازه نماید، عصری که انسان توانست قدم از کره خاکی خود بیرون گذارد و برای اولین بار به فراسوی جو زمین سفر کند. طی چند سال گذشته تلاشهایی برای برگزاری «شب یوری» در ایران نیز انجام شده كه به دلیل همین برنامهها، در سالهای گذشته نام ایران در زمره كشورهای برگزار شده مراسم «شب یوری» ثبت شده بود ولی ظاهرا امسال هیچ گروه ایرانی برنامهای برای بزرگداشت «شب یوری» نداشت. یوری گاگارین، سرنشین خوشبخت این فضاپیمای تاریخی اولین بشری بود که به فضا سفر کرد. مدار گرد حامل اولین و معروفترین فضانورد جهان پس از آنکه ۱۰۸ دقیقه با سرعت ۲۷۴۰۰ کیلومتر در ساعت یکبار زمین را دور زد به سلامت به زمین بازگشت و افتخاری بینظیر را برای خود و کشورش به ارمغان آورد.
یوری گاگارین مداری که یوری گاگارین پیمود، مداری بیضی شکل بود که حداقل ارتفاع آن 169 کیلومتر و حداکثر ارتفاع آن 315 کیلومتر بود. صفحه این مدار با صفحه استوا زاویهای 65 درجهای میساخت تا فرود یوری گاگارین در خاک شوروی تضمین شود. در نهم مارس 1934، یک زوج کشاورز روسی که در منطقه کلوشینو واقع در حوالی مسکو روی یک زمین مشترک، کشاورزی میکردند، صاحب پسر بچهای شدند که او را یوری نامیدند. یوری الکسویچ گاگارین سومین فرزند این خانواده بود که بعدها فرزند چهارمی نیز به آنها اضافه شد. مادر وی علاقه عجیبی به مطالعه داشت و پدرش نجار ماهری بود. از آنجاییکه پدر و مادر یوری به شدت کار میکردند تا معاش خانواده را تأمین نمایند، خواهر بزرگتر یوری از وی مراقبت میکرد. در خلال جنگ جهانی دوم، خانواده گاگارین نیز مانند بیشتر خانوادههای روسی درد و رنج بسیاری را تحمل کردند. دو خواهر و برادر بزرگتر وی در سال 1943 به آلمان برده شدند و تنها پس از جنگ دوباره به وطن بازگشتند. معلم یوری خوب به خاطر داشت که وی دانشآموز باهوش و سختکوشی بود و البته بسیار شیطنت میکرد. زمانی که معلم ریاضی یوری به نیروی هوایی ارتش سرخ پیوست، آرزویی عمیق در قلب این جوان ماجراجو ریشه دواند. یوری که مجبور بود زود به کار مشغول شود، کارگاه آهنگری را برگزید و اندکی بعد او را برای ادامه تحصیل در مدرسه عالی تکنولوژی انتخاب شد. در همان زمان یوری به عضویت کلوپ هوایی درآمد و پرواز با هواپیمای سبک را آموخت. این تفریح جدید که قسمت اعظم وقت یوری را اشغال کرده بود، دریچه جدیدی در زندگی وی گشود. یوری که سخت تلاش میکرد سرانجام در سال 1955 هر دو رشته را با موفقیت به پایان رساند. علاقه شدید وی به خلبانی باعث شد که پس از پایان تحصیلات وارد مدرسه آموزش خلبانی اُرنبرگ شود و در همانجا بود که با والنتینا گوریچوا، دختر جوانی که در 1957 با هم ازدواج کردند، آشنا شد. زمانی که یوری و والنتینا با هم ازدواج میکردند، یوری نشان (Wing) پرواز با میگ 15 را دریافت کرده بود.
یوری گاگارین یوری زمانی که مرد بزرگی شده بود، یک خصوصیت ویژه داشت. یوری بسیار کوتاه قد بود، او فقط 157 سانتیمتر قد داشت. در سال 1960 جستجوی وسیعی برای انتخاب 20 کاندید جهت حضور در برنامه فضایی اتحاد جماهیر شوروی آغاز شد. یوری یکی از آن 20 منتخب خوششانسی بود که تمرینات شدید، وسیع و جدیدی را پشت سر گذاشت. در نهایت پس از آزمایشات فراوان پزشکی و فیزیولوژیکی و انجام تمرینات سخت یادگیری بودن در فضا، دو فضانورد باقی مانده بودند: یوری گاگارین و گرمان تیتوف. حدس زده میشود دلایل انتخاب یوری گاگارین به عنوان اولین فضانورد اتحاد جماهیر شوروی و همچنین دنیا، علاوه بر مسائل بدنی، آموزشی و تواناییهای وی برای بودن در فضا به اخلاق و روحیات او نیز وابسته بوده باشد. یوری مرد بسیار متواضع و خوشمشربی بود که علیرغم قد کوتاهش در جلسات و میهمانیها به چشم میآمد. در نقطه مقابل وی، گرمان تیتوف بسیار گوشهگیر و ساکت بود. سرانجام در 12 آوریل 1961، یوری گاگارین سوار بر موشک فضاپیمای وستوک1 اولین انسانی شد که مرز فضا را گشود و قدم به دنیایی اسرارآمیز نهاد. یوری بسیار مشهور شده بود و یک شبه ره صد ساله پیمود. او به ناگهان از ستوانی ساده به درجه سرهنگی ارتقائ پیدا کرد و با سران حزب کمونیست نشست و برخاست مینمود. اولیای امر زمانی که یوری در مدار زمین بود، امید کمی به بازگشت وی داشتند و فرض بر این بود که یوری در هنگام بازگشت به زمین خواهد مرد. یوری گاگارین پس از این سفر تاریخی به چهره سرشناس جهان تبدیل شد و اتحاد جماهیر شوروی از این چهره استفادههای سیاسی بسیاری کرد.
شاتل فضایی کلمبیا یوری گاگارین سرانجام در ۲۷ مارس ۱۹۶۸، در جریان یک پرواز تمرینی با هواپیمای میگ که بسیار مورد علاقه وی بود، کشته شد و فرصت آن را نیافت تا برای بار دوم زمین را از مدار و از فراسوی جو آن ببیند. اگرچه همواره نام یوری گاگارین به عنوان نخستین فضانورد جهان یاد میشود اما عقیده کارشناسان بر این است که اتحاد جماهیر شوروی قبل از یوری دو فضانورد دیگر را نیز به فضا اعزام کرده بود که متأسفانه هر دو بنا به دلایلی مردهاند. حدس زده میشود یکی از این دو نفر ولادمیر ایلیوشین پسر طراح معروف هواپیماهای ایلیوشین بوده است که در اثر تزریق اشتباه به مداری نادرست، هنگام بازگشت در چین به زمین برخورد کرد. ۲۰ سال بعد از پرواز گاگارین به فضا و در همان روز نخستین شاتل فضایی به نام کلمبیا به مدار زمین رفت تا یک بار دیگر جهشی عظیم در پروازهای سرنشین دار فضایی به وجود آید. شاتل فضایی که فضاپیمایی با قابلیت چندین بار پرواز را داراست اکنون یکی از اصلیترین فضاپیماهای ایالات متحده آمریکا محسوب میشود. تقارن این ۲ رویداد مهم فضایی در 12 آوریل باعث شده است تا در سراسر جهان به یادبود این دو پرواز تاریخی مراسمی با عنوان "شب یوری" برگزار شود. امسال که گذشت اما اگر علاقمند به برگزاری شب یوری در سالهای آینده هستید می توانید به نشانی سایت شب یوری www.yurisnight.net سری بزنید. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
اما با اين حال در دوران مدرسه شاگردي ممتاز بود (برخلاف نوابغي مثل انشتين)
شايد بتوان تأثيرگذارترين فرد در دوران جواني او را عمويش دانست.
در نوزده سالگي عمو آلبرت كه در كمبريج درس خوانده بود، آنقدر زيرپايش نشست تا او نيز به اين كالج معتبر انگلستان رفت و از اين لحظه، دريچه هاي تازه اي بر زندگي او گشوده شد. او تازه كشف كرد كه متعلق به كجاست و چه راهي را بايد در زندگي انتخاب كند. (خوشبختانه او مثل خيلي از ما دچار سردرگمي نبود، خيلي زود راهش را شناخت و انتخاب كرد.)
در سال هاي تحصيل در كمبريج، اسحق جوان مخارج تحصيلش را از راه اشتغال به كارهاي ساده و كم ارزش دانشجويان از دماغ فيل افتاده كالج كمبريج تأمين مي كرد. كسي نمي داند در لحظاتي كه او مجبور بوده كفش پسرعزيز دردانه فلان دوک را واكس بزند چه حالي داشته اما حتي انگيزه اي قوي او را راضي به اين كار مي كرده است.
يك اتفاق در سال ۱۶۶۵ يك فرصت خوب براي او به وجود آورد تا نظرياتش را دنبال كند. در اين سال بيماري طاعون در لندن همه گير شد و دانشگاه ها را به تعطيلي كشاند. نيوتن جوان كه حالا خانه نشين شده بود، در همين دوران و در حالي كه تنها بيست وسه سال داشت توانست به بررسي خصوصيات نور و تجزيه و شكست آن توسط منشور بپردازد و در اواخر همين دوران بود كه آن سيب معروف افتاد و بقيه ماجراها رقم خورد.
او گفته: «نمي دانم در نظر ساير مردم چگونه هستم اما در نظر خودم به پسربچه اي مي مانم كه در ساحل دريا، گرم بازي با شن هاست غافل از آنكه در پيش رويش اقيانوسي عظيم و سرشار از حقايقي ناشناخته قراردارد.»ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به ۳۳۵تا۳۲۳ سال قبل از میلاد فیلیپ و المپیاس پادشاه و بانوی اول مقدونیه صاحب فرزندی شدند که وی را الکساندر نام نهادند هم او که موخان اسلامی اسکندرمقدونی میخوانندش، اسکندر دوران طفولیت را پشت سر نهاد تا برومند گشت و سپس برای تربیت از جانب پدر در اختیار ارسطو فیلسوف یونان قرار گرفت ، اسکندر قامتی کوتاه داشت و چهره ای اخم الود و مشوش،بینی عقابی مانندی داشت و گویند که دو چشمانش کاملا همرنگ نبودند . بسیار چالاک بود و در فن سخنوری نیز خبره به موسیقی علاقه ای وافر داشت و شاعر نابینا یونان هومر را از تمامی شاعران برتر میدانست ،همیشه منظومه شعر وی را با خنجری شبها به زیر بالش مینهاد ،زورمندی و جاهطلبی را از پدرش فیلیپ به ارث برده بود و بارها میگفت که کشور گشایی پدرم جایی برای من باقی نمیگذارد که فتح کنم ،در عین حال از برای مشاوره و مشورت اهمیتی خاص قائل بود،ان هنگام که فیلیپ جان سپرد وی بر اریکه قدرت نشست و..
پس از مرگ فیلیپ ،اسکندر به تخت نشست اما اتنیها که از برتری مقدونیه ناراضی بودند بر وی شوریدند، اسکندر از ابتدای سلطنت به سرکوب مخالفان خود در یونان پرداخت و کشتارها در انجا مرتکب گشت و بسیاری را به بردگی فروخت ، شهرها با خاک یکسان نمود تا از کار یونان فراغت یابد ، پس از ارام نمودن یونان خبر چینان اسکندر که وی را از اوضاع اشفته ایران اگاه نموده بودند وی را بر انگیختند تا از فرصت استفاده نموده وبه پارس در دوره سلطنت داریوش لشگر کشد،اسکندر که وقت را مغتنم شمرده بود با سی هزار پیاده و چهار هزار سوار و بیش از صد کشتی از هلس پونت(تنگه داردانل) بگذشت و عاقبت در سواحل دریای احمر پای به خشکی نهاد ،در اینجا جنگی بین لشگر وی و لشگری از ایرانیان روی داد ، سردار سپاه ایران سپهر داد نام داشت ،در طول جنگ این دو به یکدیگر رسیدند ،سپهرداد انچنان ضربتی بر کلاهخود اسکندر وارد اورد که ان را به دو نیمه کرد و بر ان بود که سر از تن جدا نماید که ناگهان سرداری مقدونی از پشت ضربتی بر دست سپهرداد زد و اسکندر را از مرگ نجات داد،ایرانیان در این نبر شکست خوردند گویند که شمار ایرانیان از بیست هزار نفر تجاوز نمیکرد این نبرد را به واسطه رخ دادن ان بر کنار رودی به همین نام گرانیکوس نام نهادند .
اسکندر به پیشروی خود ادامه میداد سارد را تسخیر نمود و شهرهایی مهاجر نشین را نیز ، در این بین سرداری یونانی به نام ممنن که در سپاه ایران خدمت مینمود از جانبی سعی بر تسخیر جزایر دریای اژه داشت تا نبرد را از اسیا به اروپا بکشاند و در این راه نیز از همراهی مردم اسپارت و اتن برخوردار بود اما کار وی به واسطه بیمار شدن و جان سپردن وی نیمه تمام ماند، داریوش شاه ایران این خبر را بشنید و و لشگری بزرگ را گرد اورد و به نزدیکی شهر ایسوس تاخت ،سپاهایران راه اسکندر را بستند اسکندر چاره را بر این دید تا از بیم محاصره شدن به هر طریق ممکن خود را به ارابه داریوش برساند ،گارد محافظ داریوش دیرانه از وی دفاع مینمودند از این رو تنی چند از سردارن اسکندر به اسبهای ارابه حمله ور گشتند و ارابه را به هر سوی میکشیدند . داریوش که وضع را اینچنین دید بر اسبی نشسته و بگریخت ،سپاهیان ایران که شاه را در ان حال دیدند روحیه خود را باخته و ضع را بر خود چیره دیدند،از این پس ورق برگشت و اسکندر به غارت اردوی ایران پرداخت و زن و دختر داریوش را به اسیری گرفت و با انان به سوی سوریه حرکت نمود ،در این هنگام داریوش در نامهای به اسکندر پیشنهاد صلحی را طرح مینماید که اسکندر از پذیرفتن ان سر باز میزند و برای تسخیر شهرهای فنیقیه به لبنان حرکت نمود و به شهر صور رسید ،صور هفت ماه مقاومت نمود اما عاقبت تسلیم شد و اسکندر ان مردد را بکشت و شهر را اتش زد و عزم سواحل مدیترانه را نمود سپس از راه غزه به سوی مصر روان بود که ساتراپ نشین ان شهر که به شاه ایران کماکان وفادار مانده بو د خود را تسلیم ننمود و همراه با ساکنین شهر دلیرانه به طول دو ماه مقاومت نمودند،اسکندر در طول ان نبرد مجروح گشت اما عاقبت بر انان چیره گشت و اعراب و ایرانیانی را که به شاهنشاه ایران وفادار مانده بودند را بکشت و شهر را با خاک یکی نمود.
سپس از غزه راه را به سوی مصر ادامه داد ،مصریان که از سلطه ایرانیان بر خود ناراضی بودند اسکندر را به گرمی پذیرا گشتند و لقب پسر خدا را به وی هدیه دادند ،اسکندر نیز جون مدیترانه که بندری به نام خود بنا نهاده بود محلی را به نام اسکندریه در انجا نام نهاد و برای نبرد نهایی عازم ایران گشت ، اسکندر از مصر به سویه سوریه روان شد ،از فرات و دجله بگذشت و در نزدیکی موصل و در کنار اربیل امروزی و در محلی به نام گوگمل سپاه داریوش را به انتظار خود دید ،جنگ در گرفت و ایرانیان در ابتدای جنگ بر انان چیره گشتند اسکندر که وضع را اینچنین دید به یاد نبرد ایسوس افتاد و به جهت تهور خویش به یکباره جهت حمله را به سوی داریوش تغییر داد سواران زبده اسکندر راهی را گشودند تا اسکندر به گردونه داریوش دست یابد ،ان هنام که این دو به هم رسیدند اسکندر زوبین خود را به سوی داریوش پرتاب کرد ،شدت ضربه انجنان بود که داریوش را از بالای گردونه سرنگون نمود ،اسکندر به قصد کشتن داریوش به وی یورش برد ،گارد داریوش دلیرانه مقاومت مینمود و در این بین سربازی از سربازان ایران گردونه را مجددااماده نمود داریوش را بر ان نهاد ،گویند گردونه با چنان سرعتی به حرکت در امد که اسکندر هرچه کرد نتوانست بر ان پیشی بگیرد داریوش بگریخت و سپاهیان ایران نیز هم .اسکندر که امیدی به پیروزی نداشت به فتح بزرگی نائل امده بود پس پس از تجهیز مجدد سپاه خویش به سوی بابل و شوش روانه گشت تا از انجا به سوی پارس رود و انجا را تسخیر نماید.
اسکندر به سوی بابل روان شد و بدون جنگ به ان شهر وارد شد،مردم بابل وی را گرمی داشتند ،اسکندر که وضع را این چنین دید به تقلید از کورش به سوی معبد بل مردوک رفت و با مردم بابل مهربانیها کرد و از بابل گذشت و بین النهرین را تسخیر نمود و به خوزستان امد و شهر شوش را نیز که به عنوان پایتخت دولت هخامنشی شناخته میشد تسخیر نمود و خزائن داریوش را متصرف گشت ، پس از ان به سوی تخت داریوش رفت که بر ان بنشیند و تکیه زند ،گویند که هنگای که خواست بر تخت پادشاهی بنشیند چون قامت کوتاهی داشت و تخت هم بلند بود پایش از پله اخر به زمین نمیرسید به همین واسطه سکوی کوچکی در زیر پای وی نهادند تا پای وی معلق نباشد . پس از ان وی فرمانروای شوش را که به جهت حمایت از مردم شهر و جلوگیری از کشتار تسلیم اسکندر گشته بود را در شغل خود ابقا نمود و به سوی پارسه( پرسپولیس) روان شد ،از شوش و بهبهان به سوی پارسه میرفت که در محلی به نام تنگ تکاب با سرداری ایرانی به نام ..........
ادامه دارد ......
خليج فارس و شاه عباس
|
لنین رهبر کوتاه قد بلند قد ترین امپراطوری تاریخ
|
|
"پسر بچه ای کوتاه قد، صورت گرد و موی سرخ، با استعداد و سرزنده اما عبوس که عادت به شکستن داشت".
این توصیفی است از خانواده ی اولیانف ها راجع به برادرشان "ولادیمیر ایلیچ اولیانف" متولد 22 آوریل 1870 در سیمبیرسک.
مادر او ماریا الکساندرونا و پدرش ایلیا نیکولایویچ اولیانف، مرد بسیار جدی، قوی، سخت گیر و از نظر مذهبی یک ارتدوکس متعصب که از نظر سیاسی عقاید محافظه کارانه داشت.
ولادیمیر که در خانه ولودیا صدایش می کردند گویا سومین فرزند از شش فرزند خانواده بود و به برادر بزرگش الکساندر وابستگی بسیار داشت و سعی می کرد در همه ی کارها از او تقلید کند.
در 15 سالگی پدرش از دنیا رفت و این امر در زندگی او و برادرش الکساندر تاثیر بسیاری گذاشت. الکساندر که یک دانشجوی نجیب بود از این پس به مردی عبوس و خود رای تبدیل شد. و لنین هم مسئولیت های پدر را بر عهده گرفت.
یکسال بعد الکساندر به جرم توطئه ی قتل تزار روسیه محاکمه و اعدام شد.
الکساندر می توانست از دادگاه تقاضای عفو کند و بدین ترتیب در مجازات اعدام او تخفیف حاصل می شد اما او در جلسه ی دادگاه اعلام کرد که مرگ با هدف را، قربانی شدن نمی داند و مردانی که در راه هدف حاضرند جان خود را فدا کند نمی توان ترساند.
لنین پس از مرگ برادرش به مذهب بی اعتقاد شد و در پی نوعی انتقام برآمد و تصمیم گرفت برای نجات کشور در جستجوی راهی غیر از آنکه برادرش برگزید، باشد. بنابراین همه ی تلاش خود را کرد تا بتواند در رشته ی حقوق در سن پترزبورگ تحصیل کند. او قصد داشت وکیل مدافع شود و برای خواهرش و دیگران توضیح می داد که تغییر کشور از راه قانونی آن امکان پذیر است و الکساندر شیوه ی درستی برای این کار اتخاذ نکرده بود. در این دوره او معتقد بود که این حقوقدانان هستند که آینده ی کشور را در دست دارند، خلاف نظری که در سالهای بعد به ویژه در کتاب "چه باید کرد" مطرح می کند. او در این کتاب از دو گروه سازمان کارگری و سازمان انقلابی نام می برد و سازمان انقلابی که از انقلابیون حرفه ای تشکیل می شود را تغییر دهنده ی شرایط موجود در کشور معرفی می کند.
اولیانف پس از فارغ التحصیلی فعالیت هایش را آغاز کرد. تمام فکر و ذکر او نقلاب بود. البته انقلابی با رهبری خودش چرا که او خود را آگاه تر از سایرین نسبت به وضعیت می دانست. او به نظریات دیگران کمتر بها می داد و غالباًً نظرات آنها را رد می کرد. خیلی زود همکارانش شخصیت مستبد و خودکامه ی او را شناختند. تروتسکی از همکاران سابق لنین که که بعد ها با نظریات مستبدانه لنین به مخالفین او تبدیل شد منظور لنین از "دیکتاتوری پرولتاریا" را بررسی کرد و به این نتیجه رسید که هدف لنین در واقع "دیکتاتوری بر پرولتاریا" است.
لنین همیشه خود را رهبر می دانست و به اصل رهبری و دیکتاتوری کاملاً اعتقاد داشت و این را صریحا اعلام می کرد. او می گفت: "دیکتاتوری و حکومت فردی گاه تنها چاره ی کار است و آنچه در مورد دموکراسی و لزوم برابری گفته می شود حرف یاوه و مهملی است."
او خود را تنها کسی می دانست که از نظریات مارکس پیروی می کند و کسانی که نظریاتش را نمی پذیرفتند خائن می نامید. هرچند عده ای می گویند که لنین اصول مارکس را زیر پا گذاشته و آنها را کاملاً تغییر داده اما طرفداران لنین ادعا می کنند لنین اندیشه های مارکس را به صورت روزآمد دراورده و منطبق با شرایط امپریالیستی جدید ارائه داده است.
اولیانف راه های خشونت آمیز را می پسندید و می گفت انقلابی که بدون خشونت و تشنجات سیاسی باشد دست نیافتنی است. "می شود اخلاق را فدای انقلاب کرد اما نمی توان انقلاب را فدای اخلاق کرد."
لنین در نهایت توانست رهبری پرولتاریا را به دست بگیرد. با آغاز رهبری لنین او غالباً بدون مشورت با دیگران و راساً وارد عمل می شد. او تمام مخالفین خود را به سادگی کنار می گذاشت. تفاوت اساسی او را با دیگر دیکتاتورها در این می دانند که در عین خود پسندی به رفاقت و برادری تظاهر می کرد.
اما لنین واقعاً می دانست چطور باید با کارگران سخن بگوید و آنها را جذب افکار و سخنانش کند. او حتی اجازه نمی داد او را رهبر خطاب کنند.
در زندگی نامه های او نمونه هایی از مهربانی به خانواده اش و دیگران و احترام او به استادش پلخانف زمانی که ضد گفته های او سخن میراند اورده شده است.
شاید درست نباشد که لنین را متهم کنیم! لنین رهبر قدرتمندی بود. او چاره ی کار را در دیکتاتوری یک شخص مقتدر می دید و در راه هدفش مبارزه کرد. .
|
|
امپراتور فرانسه در چنين روزى در شهر آياسيو به دنيا آمد. ناپلئون چهارمين فرزند از ۱۱ فرزند خانواده كارلو بناپارت و لتيزا رومولينو بود. پس از پايان تحصيلات ابتدايى ناپلئون به همراه برادرش عازم بورگوندى شد تا وارد دانشگاه شوند. يك سال بعد ناپلئون به دانشگاه علوم نظامى رفت ولى برادرش او را همراهى نكرد.ناپلئون از بهترين دانشجويان دانشگاه علوم نظامى در دانشگاهى بود كه در آن زمان قوى ترين و برترين مردان نظامى اروپا را در اختيار داشت. ناپلئون به خدمت در ارتش لويى شانزدهم پرداخت تا كمى بعد نقش مهمترى در تاريخ فرانسه ايفا كند. ناپلئون به رسته ادوات در «والنس» رفت و تعليمات ارشد نظامى را گذراند.
اشتباهات ناپلئونبنا به گفته مورخین بزرگترین اشتباهات ناپلئون یکی تسخیر اسپانیا (یار دیرین و متفق ناپلئون که در جنگها وی را یاری مینمود) و یکی لشکرکشی به روسیه بود که موجبات ضعف وی و کشته شدن بسیاری از ارتش وی و نیز نارضایتی شهروندان فرانسوی را فراهم آورد. ناپلئون همراه با ایرانان یک معاهده را امضاء نمود که از خاک ایران برای تسخیر هند استفاده کند، در مقابل برای بر گردادن غفقاز و جورجیا به ایرانیان کمک کند. او به گفتههای خویش عمل نمود و ارتش ایران را آموزش نظامی می داد، و برای آنها توپهای متحرک و تفنگهای باروتی از فرانسه وارد نمود. اما پس از امضا عهد نامهٔ صلح تلیست با الکساندر اول امپراتور روسیه از کمک به ایران در جنگ با وی سر باز زد و فتحعلی شاه قاجار بعد از خیانت وی به انگلستان متوسل شد. ناپلئون سرداری بزرگ و سیاستمداری آگاه بود. اگرچه جاه طلبی او، وی را به جنگ و پیکار کشانید اما هرگز نمیتوان او را یک جهانگیر مانند چنگیز و تیمور به حساب آورد. ناپلئون با مردم به مهربانی رفتار میکرد و خیال وی اتحاد اروپا تحت عنوان یک کشور بود. ناپلئون بسیار باهوش و با تدبیر بود و در سایه لیاقت و کاردانی شخصی توانست فرانسه را از هرج و مرج بعد از انقلاب نجات داده و متحد کند. به دانشمندان احترام میگذاشت و جملات قصار او مشهور است. علاوه بر اینکه به نبوغ نظامی شهره بود، به دلیل مجموعه قوانین حقوق مدنی که در سال ۱۸۰۴ وضع کرد و به قوانین ناپلئون مشهور شد امروزه مورد توجه است و جزء بزرگان تاریخ به شمار میرود. دانلود کتاب عشق بازیهای ناپلئون اثر لئون ویال دوریویر : دانلود
جملات معروف ناپلئون
«دنیا از آن کسانی است که تحرک و انرژی دارند.»
«از پیروزی تا سقوط فقط یک گام فاصلهاست.»
«مردم از ترس شکست میبازند.»
«آنقدر شکست خوردم که راه شکست دادن را آموختم»
«مطمئن ترین راه برای فقیر ماندن اینست که انسان (امانتدار)درستکاری باشی.»
«تدبیر همیشه بر شمشیر غالب است.»
«کم دانستن و زیاد حرف زدن مثل نداشتن و زیاد خرج کردن است.»
«تا زندهام لحظهای آرام نخواهم گرفت. راحتی کردن و مردن نزد من یکیست.»
«احمقهادر فکر گذشتهاند،دیوانگان نیز در رویای آینده بسر میبرندو تنها انسانهای عاقل در حال زندگی میکنند.»
«ناامیدی اولین قدمیست که شخص به سوی گور برمیدارد.»
جنگهای ناپلئون
1792م
دولت با کفایت
نظام نامه ناپلئون
نبرد ترافالگار
واترلو
دوک ولینگتون
حقایق ثبت شده
ناپلئون
تنها فاتح مسكو
| ||||






